تبليغاتX
حلقه شاعران نور

حلقه شاعران نور

هنر ، شعر و ادبیات

 

 

 

از اين وبلاگ كوچ كرديم به اجاق

 

 

www.ojagh.blogfa.com

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 12:37  توسط حامد رمضاني 

 

 

 

نویسنده: ياسمينا رضــا

 

كارگردان: حامد رمضانی

 

 

 

 

هــنـــــــر

 

 

 

 

 

بازيگران:

 

نبی تير

 

هادی خزايی

 

حامد رمضانی

 

 

 

موسيقی وترانه:

 

علی رستم نژاد

 

 

 

كاری از گروه تئاتر مهر

 

 

 

۱۵ ــ ۱۸ دی ماه ۸۶   

 

نور؛ خيابان معلم؛ سالن آمفی تئاتر نيما

 

ساعت ۵ عصر

 

 

از شما فرهيختگان گرامی برای تماشای اين نمايش دعوت به عمل می آيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 3:46  توسط حامد رمضاني  | 

 

داستان بزرگداشت نيما در ميهمان خانه ی مهمان كش

 

 

   

 

                                                              

به بهانه ی يكصد و دهمين سال تولد نيما همايشي در شهر نور  برگزار شد كه يك بار ديگر نشانه اي بود از غربت نيما در شهر و ديارش و بي هنري مدعيان  فرهنگ و هنر. البته پيش از اين ها هم فريب و كاسب كاري اين گروه (مؤسسه ی فرهنگي و هنري  جواد توكلي...) بر بسياري از اهل هنر معلوم بود ؛  دو موسسه در شهر كه بر سر سوءاستفاده از نام هنر باهم رقابت دارند و دكان كيد و مكر گشوده اند...باري به هر حال... طبق دعوت اين شخص جمعي از  شاعران  شهر و استان نيز در هتل نارنجستان جمع شدند تا شاهد همايشي در خور نيماي بزرگ باشند . با ورود به لابي هتل به انبوه چهره هايي برخورديم كه شايد با تنها چيزي كه بيگانه مي نمودند ، شعر و ادبيات بود(رانندگان تاكسي ، مشاورين املاك ، بقال، دلال،   جمعي از كسبه و اصناف محترم شهرستان ). ياد اين شعر نيما افتادم و با خودم زمزمه كردم "من دلم سخت گرفته است از اين ميهمانخانه ی مهمانكش روزش تاريك..." 

از بي نظمي و تاخير در شروع برنامه كه بگذريم ...بعد از چند لحظه اعلام شد كه سالن همايش گنجايش مدعوين را ندارد و ديگر مدعوين كه همه ی آنها از شاعران بودند، پشت در ماندند... اين شخص  (جواد) با دور و بری هایش براي تبليغات و كسب سود شخصي ، بي هنر ترين افراد را در همايشي كه داعيه ی شعر را دارد شركت مي دهد و بعد در حالي كه به شاعران لبخند وقيحانه مي زند ، خودش جلوي در مي ايستد و به جاي پوزش و عذر خواهي ، مانع ورود ايشان مي شود ... حالا چه خواهيد گفت اگر شبي قبل از اين مراسم خودش شاعران را رسما دعوت كرده باشد وحتي من به حساب رفاقت و علاقمندي به نیما ، در كار ها ي مراسم به او كمك كرده باشم؟؟؟

من كه ازبرگزاري اين همايش و حضور خودم درآن مكان متاسف شدم  با خودم گفتم اين رفتار در دعوت از مهمانان يك عروسي هم قبيحانه و بي شرمانه است ، چه برسد به يك همايش ادبي آن هم به اعتبارنام نيما ...اگر كسي مي خواهد برود دلالي و كاسبي وهر كار محترمانه يا نامحترمانه ی ديگري به خاطر پول انجام بدهد ، برود بدهد...اما اگر قرار باشد هنر و شعر را دستاويزي براي منفعت طلبي قرار دهد و ميراث فرهنگي و هنري ما را لجن مال كند، بايد فاتحه ی خودش را خوانده فرض كند و انتظار سكوت  و همراهي از طرف دغدغه مندان هنر و ادب نداشته باشد ... اين شخص مدعي هنر رفته و ميليون ها تومان از اشخاص حقيقي و حقوقي به خاطر بزرگداشت شعر و ادبيات  وبه صرف نام نيما پول گرفته ... اگر اسم اين كار سوء استفاده نيست پس چيست؟...نه !  من نمي توانم همه ی اين رفتار ها را به حساب حماقت بگذارم ... اين ها حتي اندك تعهدي هم به شعر و فرهنگ ندارند كه حداقل حرمت و شان مدعوين را حفظ كنند... براي من حضور در آن مراسم موهن به قدري عذاب آور بوده كه علي رغم رابطه شخصي با برگزار كنندگان آن نتوانستم ماندن در آنجا را تحمل كنم...البته ديگر پيداست كه اين افراد جز به سركيسه كردن و كسب سود مادي به چيز ديگري فكر نمي كنند و گاري دوره گردي و قِر و اطوار مطربي و  مؤسسه هنري برايشان فرقي نمي كند و چه در مجلس عروسي يا در كنسرت  و چه در رو حوضي  يا تئاتر به دنبال پول هستند ؛ فقط ترجيح مي دهند با كت و شلوار اتو كشيده و لقب و عنوان "استاد" ،  "صدقه"  جمع   كنند ... ديگر دست نحس اين آدم فروشان  و هنر فروشان حتي براي نيما هم رو شده است:

 

 

من از اين دونان شهرستان نيم

خاطـــــر پر درد كوهســــتانيم

 

 

 


 

ری را

 

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
 
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
 
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
 می بینم.
 
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
 

                                            نیمای بزرگ یوش

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 21:2  توسط حامد رمضاني  | 

 

مگر می توانیم تو را فراموش کنیم

 بلند شو ...تو را به خدا بلند شو....

 

تیرداد نصری هم رفت...رفت 

 

www.tirdadnasri.com

 

 

 

من در ميان شما هستم
درست در وسط قاه و قاه و پچپچه ، در وسط رد و بدل كردن دلايل و برهان ها
كه زير نور موج دار چراغ
طرح هاي كاغذ ديواري
موج مي زنند  طرف من
و صندلي ام هر چند رو به ستاره هاي شب است
و صندلي ام هر چند پشت به همهمه هاست
من اما
ميان شما نيستم جايي ميان زيستن و تعليقم ،
چيزي درون من سرريز شده انگار
ديوان حافظ شيراز فال مي گيرم …….. :
« خرم آنروز كزين منزل ويران بروم–راحت جان طلبم وز پي جانان بروم »
« گرچه دانم كه به جايي نبردراه غريب–من ببوي سر آن زلف پريشان بروم »
                                              

                                                            (زنده یاد تیرداد نصری)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 17:36  توسط حامد رمضاني  | 

 

 

 

فريد الدين عطار

 

روزگاري شد كه تا شد بي شكي

 

من تويي و تو مني، هردو يكي

 

تو مني يا من توام،  چند از دويي

 

يا توام من، يا تو من، يا تو تويي

 

چون تو من باشي و من تو بر دوام

 

هردو تن باشيم يك تن، والسلام

 

چون "دويي" برجاست درشركت بتافت

 

چون "دويي" برخاست توحيدت بيافت

 

تو دراو گم گرد، توحيد اين بود

 

گم شدن، گم كن، كه تفريد اين بود

 

 


 

 

حمیده شیردل

 

رفتم عاشق شوم که برگشتی، رفتم عاشق شدم ولی این بار

 

بی تو روز های من پر شد ازستاره، پشت بام، از سیگار

 

هی شلوغ می شود دلم هرشب، توهنوز هم ورود ممنوعی

 

پشت این مثلث قرمز گرمم از تو، از گریه، از دیوار

 

هی خیال می کنم که نقاشم عکس جنگ می کشم که برگردی

 

اینطرف سرزمین من پراز خون است، آنطرف تویی سردار

 

حجم بغض من سنگین تر شد وحس کردم چیزی ازخودم سررفت

 

یک دقیقه برگشتی، یک دقیقه پیش از من، یک دقیقه از آوار

 

مثل بمب دستی شد واژه های من یعنی : انفجار نزدیک است

 

باید ازشعر من فراری شد...

 

         ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار.......

             

 


 

حامد رمضانی (...ازآنروزها)

آن همسفر ای کاش تأ مل می کرد

این عابر خسته را تحمل می کرد

وقت گذر از فاصله دستا نش را

بر راه میان من و ما  پل می کرد

      ***

از آبی بی کرانه برمی گشتند

بر ساحلی از ترانه  برمی گشتند

با قایق شعر تا غزل  می راندند

وقتی که به سوی خانه  برمی گشتند

      ***

شب بود، طلوع   داشت پیدا می شد

یک رازمگوی  داشت رسوا می شد

خورشید که از کرانه بالا می رفت

خون بود که قطره قطره دریا می شد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 1:15  توسط حامد رمضاني  |